تبليغاتX
بانوی پائیز








بانوی پائیز

به سراغ من اگر می آیی؛ نرم و آهسته بیا. مبادا که ترک بردارد؛ چینی نازک تنهائی من.

 

ناجوانمردانه

له شدم.

-به گناهی نکرده -

مانند آن برگ زرد پائیزی

که زیر قدمهایت

روی سنگفرش سرد خیابان

                                         خرد شد،

                                               فریاد زد؛

و تو صدای التماسش را

                             نشنیدی.

و بی احساس تر از آن بودی که

گامهای سنگینت را،

          آنطرف تر

فرود بیاوری.

 

 

 

نوشته شده در برگ ريزون دوشنبه 1390/09/28در تيك و تاك 8:15 AM توسط بارون پائيزي| |

 

دخترم؛

تنها دلخوشيِ روزهايِ سردِ زندگيم،

حضورت

گرمي بخشِ لحظه لحظه هاي يخ زدۀ بي عشقِ زندگيِ سردم شده بود.

بودن دوباره ات رو

با تو

و خونواده اي كه همۀ محبتشون رو نثار منو تو كردن

جشن ميگرم.

 

ماماني

تولدت مبارك

 

 

 

 

 

نوشته شده در برگ ريزون چهارشنبه 1390/09/23در تيك و تاك 8:11 AM توسط بارون پائيزي| |

 

نه نامه،

نه ايميل،

 نه SMS،

و نه هيچكدام از كلمات سرد و يخ زده؛

جاي گرمي صدايت را

- برايم -

نخواهد گرفت.

 

نوشته شده در برگ ريزون سه شنبه 1390/09/22در تيك و تاك 9:47 PM توسط بارون پائيزي| |

 

هیچکس

از خاطرم نمیرود؛

                                    روزمره گیهاست

        که غبار فراموشی

بر یادم

                                     می پاشد.

 

 

نوشته شده در برگ ريزون دوشنبه 1390/09/21در تيك و تاك 6:9 PM توسط بارون پائيزي| |

 

دكتر شريعتي گفت:
من تورا دوست دارم
تو ديگري را
و....

اما بهتر بود كه اينطور  مي گفت:

من تورا دوست دارم
تو ديگري را
و ديگري هم تورا

در اين ميانِ

 منم
كه مثل هميشه
 تنهايم

..........

 

نوشته شده در برگ ريزون پنجشنبه 1390/09/17در تيك و تاك 9:5 AM توسط بارون پائيزي| |

ريسمان محبت را 

از پاهايت گشودم

نميخوام اسير مهربانيهايم باشي

همه خماري نگاهت را

نثار كسي كن

كه دوستش داري.

آزادي.

شايد همه سهم من از تو

همان عكسي بود 

كه روي نيمكت يخ زده پارك،

از نگاهت گرفتم.





نوشته شده در برگ ريزون چهارشنبه 1390/09/16در تيك و تاك 10:18 PM توسط بارون پائيزي| |


از تو دور شدم

 

تو ایستاده ای

 

و دستانی مرموز

 

مرا به قعر میکشاند.

 

از این فاصله بیزارم

 

دستانم را بگیر

 

نمیخواهم فنا شوم.



نوشته شده در برگ ريزون دوشنبه 1390/08/23در تيك و تاك 1:48 AM توسط بارون پائيزي| |


امروز همه چیز با من

سر لج دارد؛

حتی

خطوط تلفن همراه.

وقتی برای شنیدن صدایت بیتابم

جمله:

فقط تماس اضطراری 

به من

دهن کجی میکند.





نوشته شده در برگ ريزون سه شنبه 1390/08/17در تيك و تاك 8:32 PM توسط بارون پائيزي| |


تمام تنم،

بوی هوس میدهد.

نیازش،

نوازش دستهای مردانه یست؛

که آرامش را

هدیه میدهد.







نوشته شده در برگ ريزون جمعه 1390/08/06در تيك و تاك 6:53 PM توسط بارون پائيزي| |


مهربانم؛

برای ندیدنت تلاش نمیکنم

دنبال بهانه ای هستم

تا در آرامش دریای نگاهت

غرق شوم



نوشته شده در برگ ريزون دوشنبه 1390/08/02در تيك و تاك 9:45 PM توسط بارون پائيزي| |

تولد، تولد، تولدم مبارک

کسی تحویلم نگرفت

حداقل خودم، خودم رو تحویل بگیرم.

امشب تولد وبلاگمم هست.


نوشته شده در برگ ريزون دوشنبه 1390/08/02در تيك و تاك 9:28 PM توسط بارون پائيزي| |


همسفر آشنایم،

حرفهای غربتت را

بر کتیبه پنهان دلم

نقش کن.

شاید که مرهمی شود

بر زخمهایت.





نوشته شده در برگ ريزون جمعه 1390/07/29در تيك و تاك 9:39 PM توسط بارون پائيزي| |


تنهائیم را بر تن سفید کاغذ

حک میکنم؛

کجائی تو که

خط به خطش را بخوانی؟؟؟




نوشته شده در برگ ريزون یکشنبه 1390/07/24در تيك و تاك 9:29 PM توسط بارون پائيزي| |

همۀ کلامت


جمله یست تکراری


که هر روز


- با تأخیر-


همان را میگوئی،


بی هیچ عاشقانه ای


نوشته شده در برگ ريزون پنجشنبه 1390/07/21در تيك و تاك 7:48 PM توسط بارون پائيزي| |


وقتی تنهایی  

 فرقی نمیکنه مدل گوشیت چی باشه


 اپل باشه یا نوکیا 1100


 هیچکس سراغت رو نمیگیره


 که بگه مردی یا زنده ای


 هیشکی از اونور خط نمیگه دلم واست تنگه


 هیشکی نمیگه امروز که ندیدمت پریشون بودم


 هیشکی نمیگه که ........


 هیشکی نمیگه اصلا خرت به
چند من

 یه وقتایی دلم میخواد خاموشش کنم


 اما شاید همون یه نفر همون موقع بخواد که زنگ بزنه


 تُف به این شانس


.....

نوشته شده در برگ ريزون پنجشنبه 1390/07/14در تيك و تاك 10:39 PM توسط بارون پائيزي| |

اگر به دور خود

حصاری محکم بسازم

باز نگاه بی شرمانه ات

حریصانه

به دنبال چیزیست

که نمیتواند ببیند

باورکن تن عریانم

هیچ ندارد

که تو مشتاقانه

به انتظار دیدنش نشستی


نوشته شده در برگ ريزون یکشنبه 1390/07/03در تيك و تاك 10:40 PM توسط بارون پائيزي| |


با آفتاب وداع خواهم کرد


تا غروب راهی نمانده........

نوشته شده در برگ ريزون شنبه 1390/07/02در تيك و تاك 0:25 AM توسط بارون پائيزي| |

اگه باز بارون بباره رو کویر خشک و تشنم


من بازم از تو میخونم که توئی بارون عشقم



......

نوشته شده در برگ ريزون پنجشنبه 1390/06/31در تيك و تاك 9:57 PM توسط بارون پائيزي| |


کاش میان خستگی هایم

یکی آهسته میگفت:

خسته نباشی.

نوشته شده در برگ ريزون سه شنبه 1390/06/29در تيك و تاك 8:33 PM توسط بارون پائيزي| |


چقدر دلم هوای پائیز رو کرده بود

داره میاد

عطرش رو احساس میکنم


نوشته شده در برگ ريزون جمعه 1390/06/18در تيك و تاك 10:51 AM توسط بارون پائيزي| |

خدایا.....

جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست

که اینگونه آغاز می گردد....

"و قسم به روزی که قلبت را میشکنند

و جز خدایت

مرهمی نخواهی یافت..."



از یک دوست...
نوشته شده در برگ ريزون چهارشنبه 1390/06/02در تيك و تاك 1:1 AM توسط بارون پائيزي| |

انگار که وصلی به دل من 

هر بار که یه شعر تازه میگی 

ناگفته های دل منه 

که رو تن سپید کاغذت

                        جا خوش میکنه 

هر بار که یه شعر تازه میگی 

آه های نکشیده دل منه 

و هر بار  

         باشعرهات 

                           گریه کردم... 

 

نوشته شده در برگ ريزون چهارشنبه 1390/04/29در تيك و تاك 10:12 AM توسط بارون پائيزي| |

 

درست وقتی که خورشید غروب میکنه دلتنگیها منم شروع میشه. یه کمی توصیفش سخته.

احساس میکنم الان لحظه رها شدن ، گذاشتن و رفتن، دل کندن از تمام چیزهائی که دوستشون دارم. نمیدونم. شب موقع خواب بد جور عالم خیال و رویا منو ول نمیکنه. نمیتونم از چیزهای که دوستشون دارم دل بکنم و وقتی فکرش را میکنم که باید با همه اونهائی که یه جورائی سلام و علیک دارم؛ یه جورائی حرفای دلمون پیش همدیگه هست؛ یه جورائی به هم محبت میکنم و واسه همدیگه باعث دل گرمی هستیم باید دل بکنم، دلم میگیره. یه جور وابستگی به همشون پیدا کردم. نمیتونم ازشون جدا بشم. این حال و شبها دارم. احساس میکنم که باید ازشون دل بکنم تا اینجا حضور تک تک اونها کافیه. اما صبح که میشه....

    صبح ، لحظه ای که چشم باز میکنم و میبینم یه روز دیگه از روزهای عمرم شروع شده و من باید این روز را به شب برسونم- حالا به هر شکلش- میبینم که باید تک تک اونها باشن تا من فراموش کنم. نمیتونم حسم را دقیق بگم. تعریفش یه کمی سخته.

   باز تصویر ذهنیم جلوی چشمانم نقش می گیره. تاریکی مطلق. معلق تو فضا و گاهی اوقات رد روشنائی یه شهاب. دلم برای تصاویر نجومی تنگ شده. کهکشونها، سحابیها، ستاره ها و ... و حتی حضور نورانی یک شهاب در تاریکی مطلق خیالم. باز میشینم پای سیستم تا تمام تصاویری که دارم مرور کنم. گاهی لا به لای این تصاویر یه سری تصاویر زنده طبیعت خود نمائی میکنه که بگه ما هم هستیم. چیزهائی که روزی با هاشون زندگی میکردم نفس میکشیدم و حسشون میکردم.

با تماشای هر کدومشون باز هم اون حالتها بهم دست میده. (( لمس طبیعت، بوی علفهای شبنم نشسته. سایه روشن افتاب از پشت ابرها. حرکت نسیم روی صورتم.))  تصویر که عوض میشه باز چیزهای دیگه ای را حس میکنم. روحم داره پرواز میکنه. سبک بال. فارغ از همه چیزهستم. از تمام چیزهایی که آزارم میده. از زندگی که....

گاهی اوقات فکر اینکه باید تمومش کنم توی سرم میاد. ولی بعد میگم ارامش با کی؟  کی میتونه واسه ی من بهترین همراه باشه. همراهی که من دوستش دارم و به اجبار نبوده. دارم دیونه میشم. خسته ام. خیلی خسته.....

یکی ازم خواست که به شونه ی خیالات تگیه نکنم ولی نمیشه. من با خیالات زنده ام. اگه این خیالات نبود من نبودم. الان نیست که بهش بگم توی خیالاتم چی داره میگذره.

تو کوچه باغ خیالم هوا خیلی گرمه. حتی از نسیم همیشگی خبری نیست. خسته ام . انقدر خسته که به دیوارکاهگلی کوچه تکیه میکنم و بعد زانوهای خسته ام دیگه تحمل وزنم را نداره. آروم روی دیوار سر میخورم ومیشینم. هوا گرمه و این گرمی بیشتر داره باعث میشه که خسته تر بشم. آفتاب که گاهی اوقات باهام قایم موشک بازی میکرد، دیگه این کار را نمیکنه. زل زده و داره نگام میکنه. دانه های درشت عرق روی صورتم سر میخورن و پائین میان. خسته ام. خیلی خسته.

کاش یه ادم برفی بودم. اون وقت با اولین اشعه ی گرم آفتاب آب میشدم. و اون موقع زندگی من یه شکل دیگه ای شروع میشد. ولی الان مسئله فرق میکنه. من ادم برفی نیستم. یه آدم هستم که خستگی این راه توان از من گرفته و من را اینجا، این گوشه از کوچه باغ خیالم زمین گیر کرده. باز اون پرنده تو آسمون خیالم داره پرواز میکنه و من مطمئنم که نمیتونم بپرم و برم تا پیشش برسم. تا بگم که : منم تونستم بپرم.

از خیالاتم درمیام. حتی تو کوچه باغ خیالم ردپای بهار نیست. ولی نمیدونم که چه اصراری هست که بگم بانوی بهارم یا بهار بانو هستم. نمیدونم چه اصراری داره که من باور کنم. میدونه که من سرنوشتم با پائیز رقم خورده نه فصل دیگه ای. پس چرا مدام میخواد با حرفش غیره این مسئله را بهم تلقین کنه.

بازهم فکر دفن شدن زیر برگهای زرد پائیزی یه حس قشتگ را بهم هدیه میده.

باز از تو خیالاتم در میام. سکوت مرداب را گذاشتم و دارم گوش میدم. صدای گیتارش منو آروم میکنه. چقدر عاشق این صدا هستم. با اینکه واسه خیلی ها صدای این نوع گیتار گوش خراشه، اما من در عوض دوستش دارم و باهاش اروم میشم. ارامش. . .   ارامش. . .

میخوام عاشق باشم. میخوام با عشق زندگی کنم.

 خسته ام. خسته . خسته از چیزهای که بر خلاف میلم باید انجام بدم. حالم داره از خودم بهم میخوره. و از اینکه یک زن هستم. یک زن ....بدون در نظر گرفتن نیازهاش. بدون در نظرگرفته شدن احساساتش.  

 

  نوشته شده به تاریخ خیلی قبل ترها

نوشته شده در برگ ريزون پنجشنبه 1390/03/26در تيك و تاك 7:30 PM توسط بارون پائيزي| |

 

          دیروز که تو نیامدی

                همه پرایدهای نقره ای

                                          - ایران ۲۱ -

        از کنارم رد شدند

                                     و

                                           به من نیشخند زدند.

 

نوشته شده به تاریخ ۳۱/۱/۱۳۹۰ 

نوشته شده در برگ ريزون جمعه 1390/02/30در تيك و تاك 7:19 AM توسط بارون پائيزي| |

 

همیشه منتظر میگذاری

این توئی که دیر میکنی

یا منم که

بیقرارم....

اما دیگر میدانم خبری از انتظار نیست

از تأخیر های غیر موجه تو

از بیقراریها و دل دل زدنهای من

امروز خاتمۀ همۀ

انتظار کشیدنها

تأخیرها

و بی قراریهاست......

امروز برای همیشه تو میروی

میدانم

 

برگ ریزون ۳۱/۱/۹۰

در تیک و تاک ۱۲:۲۹

 

نوشته شده در برگ ريزون جمعه 1390/02/02در تيك و تاك 7:6 PM توسط بارون پائيزي| |

 

کی میگه بعد ۱۳ نمیشه سال نو را تبریک گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درسته که دیر شده ( نه اونقدرا)

اما بازم

سال نو همه مبارک

نوشته شده در برگ ريزون شنبه 1390/01/20در تيك و تاك 9:15 PM توسط بارون پائيزي| |

 

خوب من...

دلم میخواد نگفته هامو فقط واسه تو بگم.

واسه توئی که وقتی تو عمق چشمات گم میشم از همه نگفته ها هم خالی میشم.

خیلی دلتنگتم.

 خیلی منتظر شنیدن صداتم، دیدن چشات و تکیه به شونه هایی که تکیه گاه خستگی هام شده بود.

خیلی وقتی هست که ندیدمت.

اگه عکست نباشه چهره ات داره پشت غبار خاطره ها پنهون میشه.

صداتو هم که از من دریغ میکنی.

نکنه میخوای فراموشت کنم؟ نکنه میخوای دیگه دوستت نداشته باشم؟ نکنه میخوای که دیگه...

نکن این کارارو....

میدونی دوستت دارم.

 میدونی محتاج دست گرمت هستم، شونه های محکمت واسه تکیه گاه.

میدونی که دلتنگم.

نگو خسته از همسفری با منی.

.
خوب من اگه من او تو توقع نکنم از کی توقع داشته باشم؟

اگه تو به من توجه نکنی، دل گرمی و توجه رو توی دستها و چشمهای کی جستجو کنم؟

من همه چیزهای خوب دنیا رو از تو میخوام نه از نگاههای هرزه غریبه.

واسه همینه که با تو همسفر شدم.

بهت گفتم که نذار هرز بشم.

به خاطر تنهایی نمیخوام محتاج دستای بشم که هدفشون سوء استفادست.

عزیز من....

نازنیم....

دل خوشی لحظهای تنهاییم....

وجودت رو ازم دریغ نکن.

تو که انقدر بی انصاف نبودی.

خدایا....

خیلی دوسش دارم. بهش میگی؟

.

.
 
اینو یه شب تنهائی نوشته بود.

اما مثل همیشه تنها موند.

انگار دیگه از خدا هم نباید توقع کنه.

 

نوشته شده در برگ ريزون چهارشنبه 1389/12/18در تيك و تاك 12:10 PM توسط بارون پائيزي| |

 

    باران نمیشوم

                   که خود را زیر چتر 

    از ریزش اشکهایم

                                   پنهان کنی

    ابر میشوم

    که از نگرانی یک روز بارانی 

    هر روز

              نگاهم کنی

 

     از یه دوست

 

نوشته شده در برگ ريزون سه شنبه 1389/11/12در تيك و تاك 8:32 AM توسط بارون پائيزي| |

 

این پست و یه کم دیر گذاشتم.

مربوط میشه به شب عاشورا.

با خانواده رفته بودیم شهرری زیارت.

حرم خلوت بود اما صحن شلوغ.

چقدر راحت زیارت کردم. راحت تر از همیشه.

و راحتتر از همیشه باهاش درد دل کردم.

احساس کردم که...

 خدا امشب انقدر اومده پائین که احتیاج نیست من بلند صداش کنم؛

همینجاست،

 پیش من،

 حرفای نجوا گونه منو میشنوه.

 

نوشته شده در برگ ريزون چهارشنبه 1389/10/01در تيك و تاك 7:43 PM توسط بارون پائيزي| |

 

بوی بارونو حس میکنید؟

صدای قدمهاشو میشنوید؟

خوشحالم که داره میاد. میخواد بیاد که تازه ام کنه.

میخوام زیر قطراتش صاف و زلال بشم.

کاش زودتر میبارید. بد جور دلتنگ شنیدن صداشم.

 

ببار بارون؛ ببار بارون؛ دلم از زندگل خونه

دیگه هرجای این دنیا برام مثل یه زندونه

ببار بارون که دلگیرم؛ ببار بارون که غمگینم

خرابه حال من امشب؛ دارم از غصه میمیرم

 

ببار ای نم نم بارون؛ ببار امشب دلم خسته ست

ببار امشب دلم تنگه؛ همه درها بروم بسته ست

ببار ای ابر بارونی؛ ببارو گونمو تر کن

مثل بغض دل ابرا؛ ببار این بغضو پرپر کن

 

نه دستی از سر یاری پناه خستگیهام شد

نه فریاد هم آوازی غرور خلوت ماشد

نه دلگرمی به رویای که من هم بغض بارونم

نه امیدی به فردای که از فردا گریزونم

 

ببار ای نم نم بارون؛ ببار امشب دلم خسته ست

ببار امشب دلم تنگه؛ همه درها بروم بسته ست

ببار ای ابر بارونی؛ ببارو گونمو تر کن

مثل بغض دل ابرا؛ ببار این بغضو پرپر کن

 

نوشته شده در برگ ريزون یکشنبه 1389/09/21در تيك و تاك 7:35 PM توسط بارون پائيزي| |

قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت